مدتیه که اینترنتمون قطع شده . ما از وایمکس استفاده می کنیم و نمی دونیم چی شده و یکی هم نیست که درست حسابی جوابمون رو بده.
۸ اردیبهشت تولد نگار بود . از دوستای عزیز که کامنت تبریک گذاشته بودن ممنونیم.


بریم ادامه مطلب . هر کی رمز نداره بگه ...
[ ]
+ ادامه مطلب در ساعت 16:13 توسط شهرزاد
سلام دوستای عزیز
تاخیرمون این دفعه طولانی شد . راستش حس و حال نوشتن ندارم .
29 فروردین رفتیم مشهد . جای همه شما خالی بود و از طرف همه دوستای وبلاگی نایب زیاره بودیم . جاتون خالی سفر خوبی بود و با یکی از دوستامون که یه دختر ناز و شیطون بلا داره رفته بودیم . اما این دخملا خیلی با هم دعواشون می شد ! که دعواشون هم خالی از لطف نبود . ما خانومها با هواپیما رفتیم و آقایون با ماشین اومدن که توی مشهد با 2 تا بچه شیطون بلا راحت باشیم .
مشهد هوا گاهی بارانی و گاهی آفتابی و گرم بود . تو محوطه ای که ما جا گرفته بودیم پارک هم بود :

زیارت اما رضا که واقعا لذت بخشه و آدم سیر نمیشه .
از جاهای دیگه ای که رفتیم مجموعه الماس شرق بود و قرار بود بریم سرزمین موجهای آبی که توی همون مجموعه الماس شرق یکی از فروشنده ها راهنماییمون کرد که بریم پارک آبی آفتاب که نزدیک الماس شرقه و خلاصه ساعت 5:30 عصر رفتیم بلیط سه ساعته برای خانوما 13 هزار تومن و برای آقایون 15 هزار تومن بود بچه ها هم 6 هزار تومن . جاتون خالی مجموعه خوب و با نظم و تر و تمیزی بود.

مرکز خرید زیست خاور هم رفتیم . پروما هم یه سر کوچولو رفتیم . البته نه اینکه زیاد خرید کرده باشیم آخه مگه با این وروجکا و غرغرای باباهاشون می شد زیاد چرخ تو پاساژ زد !
جمعه هم رفتیم نیشابور و مقبره خیام و کمال الملک و عطار ...



ناهار هم توی رستوران اعیانی خوردیم غذاش خوب بود ولی نگار اصلا غذا نخورد و مثل همیشه کوفتم شد .
اما از برگشتنمون بگم که توی هواپیما بچه ها موقع فرود آمدن گوش درد شدیدی گرفتن و گریه و جیغ و داد و ... خیلی ترسیده بودیم .
همون شب نگار تا صبح تب کرد و فردائیش من و نگار و شوهرم رفتیم دکتر آخه ما هم گلودرد شدید گرفته بودیم و هنوز هم درگیریم .دکتر برای من و شوهرم آمپول داد و برای نگار کو آموکسی کلاو و کتو تیفن و دیفن هیدرامین .الان هم من و نگار سرفه های خشک داریم .نگار تو این دو سه روز حسابی لاغر شده و دور چشماش حسابی گود افتاده .
نمی دونم اعتقاد دارین یا به نظر شما خرافاته ولی به من که ثابت شده ما خانوادگی استعداد عجیبی در چشم خوردن ! داریم .
از طرف دیگر رئیسمون هم از اینکه من مستقیم با خودش صحبت نکرده بودم و مرخصی نگرفته بودم از دستم ناراحت شده بود و داستانی داشتیم ... البته همون روز که قصد رفتن داشتیم رئیسمون جلسه داشت و من نمی تونستم باهاش صحبت کنم اما به قول شوهرم نباید میذاشتی برای روز آخر و از قبل باید بهش می گفتی . البته نباید از لطف و مرحمت همکاران سخن چین هم غافل بود که جلوی آدم خودشون رو دوست نشان می دن و پشت سر این اتاق و اون اتاق و پیش رئیس پشت سر آدم صفحه میذارن ...
یه مقدار هم تو اداره مسئله جابجایی اتاقها و تنشهای خاص خودش رو داشتیم و نور علی نور شده ! و حسابی خستم کرده .
بقیه عکسا ادامه مطلب
[ ]
+ ادامه مطلب در ساعت 0:40 توسط شهرزاد
سلام دوستای خوبم نوروز مبارک .
امیدوارم سال جدید سال خیلی خوبی خوبی براتون باشه . لبهاتون خندون دلتون شاد تنتون سلامت و جیبهاتون پر از پول باشه .

اگه تو این مدت نتونستم به همتون سر بزنم عذرخواهی می کنم .
ساعت تحویل سال نگار رو بیدار کردم ولی گیج خواب بود. روز قبل براش کادو ارگ اسباب بازی گرفته بودم که بهش دادم و خیلی خوشش اومد .

خب از این روزها بگم که به دید و بازدید میگذره . البته خب خونه ما که زیاد کسی نمیاد اگه هم کسی بیاد روزای آخر میان . آخه عمه و عموها که بعلت کهولت سن و مشکل پادرد و کمردرد و اینکه خونه ما آسانسور نداره نمیان و فقط ما میریم دیدنشون .
تعطیلی ما هم که فقط 4 روز بود و به سرعت برق و باد گذشت . شنبه که رفتیم سر کار خیلی سخت بود . دیروز و امروز اداره نرفتم و خونه موندم .
ادامه مطلب یادتون نره
[ ]
+ ادامه مطلب در ساعت 13:18 توسط شهرزاد
سلام دوستای خوبم
می دونم که این روزا درگیر خونه تکونی و خریدای عید هستین . خسته نباشین . امیدوارم روزهای خیلی خوب و سال خیلی خیلی خوب و سرشار از شادی رو پیش رو داشته باشین و خنده از لبهاتون دور نشه .
خب ما هم کم و بیش مشغولیم .
ممنون از دوستای خوبی که جویای حالمون بودن
نتیجه ام آر آی گردنم رو بردم پیش دکتر و بهم گفت آرتروزه ... چون همون دکتر قبلا بهم گفته بود دیسکه ! از طریق یکی از دوستان پیش یک دکتر دیگه که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم وقت گرفتیم.این دکتر هم عکس و ام آر آی رو که دید گفت آرتروزه و بعد گفت این چیزی که من در ام آر آی می بینم ۱۰ تا ۱۲ سال بزرگتر از سن شماست .بعد ازم سوال کرد دستاتون گزگز نمی کنه و ... بعد توصیه کرد ساعات کارتون رو باید کم کنین و باید مدارا کنین . مشکل شما آرتروز روی دیسکه و ورزش هایی مثل شنا و یوگا و کم کردن وزن رو بهم توصیه کرد
خلاصه سرتون رو درد نیارم ا ز نظر روحی وضعم خیلی خراب شد طوریکه از فردای همانروز گزگز دست هم به کلکسیون دردهام اضافه شد . دیگه کارم شده سرچ تو اینترنت و تحقیق راجع به آرتروز یا پیری مفاصل !
جمعه قرار بود بریم خونه مادر شوهرم . شب هم عمه شوهرم عروس جدیدش و فک و فامیلا را دعوت کرده بود . صبح جمعه که از خواب بیدار شدم سر حال نبودم به شوهرم گفتم من نمی تونم بیام . ( آخه محل زندگی مادر شوهرم اینا یکساعت و نیم با ما فاصله داره ) . شوهرم هم اولین باری بود که خیلی منطقی گفت باشه ما هم نمی ریم و همینجور خودمون میریم بازار یه گشتی می زنیم و روحیه تو هم عوض میشه .
اما نگار خانوم گفت نه باید بریم خونه مامان بزرگ . من گفتم دلت میاد بدون مامانی بری ؟
گفت : آره چی میشه ؟ ما قبلا هم یه بار تنهایی بدون تو رفته بودیم
من :![]()
خلاصه گفتم طفلک بچه در طول هفته که جایی نمیره . هزار ماشا... یه مامان خیلی خوش روحیه هم که داره
. بذار اونا برن خوش باشن و همین شد که اونا رفتن و من موندم .
خلاصه حدود ساعت ۱ بعد از ظهر مامانم تماس گرفته بود که ببینه ما رسیدیم یا نه که دید من نرفتم و اصرار که بیا پیش ما . ولی من اصلا حس و حال نداشتم و گفتم نمیام بالاخره داداشم اومد دنبالم و رفتم .
ادامه مطلب یادتون نره
[ ]
+ ادامه مطلب در ساعت 19:23 توسط شهرزاد
این مدت اصلا حس و حال نوشتن نداشتم . درد گردنم هم این مدت خیلی زیاد شده . بالاخره عکس گردنم رو بردم پیش دکتر و معلوم شد دیسک گردن دارم . دکتر با دیدن عکسم تعجب کرد و گفت مطمئنی فقط یکساله که گردنت درد می کنه ؟ ( آخه مهره های گردنم کاملا خمیده شده بود )
خلاصه تو این سن و سال گرفتار این درد لعنتی شدم و معلوم نیست تا کی باید درگیر باشم ( تا کی که دیگه یعنی تا آخر عمر ) خلاصه که بد دردیه و دیگه خیلی از کارام رو نمی تونم انجام بدم تازه باید از اون گردن بند های طبی که زیر چون رو هم نگه میداره بزنم .تا حالااز اون مدل هایی که ابریه زدم ولی امروزحدود یکی دو ساعتی از اون مدلی که زیر چونه رو هم نگه میداره زدم وااااااای ....... ![]()
خب از گرفتاریای ما که تمومی نداره بگذریم ...
نگار خانومی هم خوبه و طفلک با این مامان گرفتار ! گرفتاره و همش حوصله اش سر میره و میگه کسی نیست باهام بازی کنه !

امروز رفتم بازار و یک کفش راحت برای اداره گرفتم .
از نگار پرسیدم این کفش قشنگه ؟
جواب داد : نه این کفش برای مادربزرگهاست !
من از تعجب چشام گرد شده بود .گفتم چرا مامان جون ؟
گفت آخه این کفش رو مامان بزرگا می پوشن . بعد در رو باز کرد و کفش پاشنه بلندم رو نشون داد و گفت تو از این کفشا بپوش !![]()
بعد من پیش خودم فکر کردم چقدر زود جایگاهها عوض میشه و جوانها با همه ادعاهاشون جوانی رو طی می کنن و وارد مراحل میانسالی و پیری میشن . واقعا که : ناگهان چقدر زود دیر می شود !
باید قدر روزهایی رو که به راحتی می کشیمشون ( ک را با ضمه بخوانید ) بیشتر بدونیم ...
جوانی بر سر کوچ است دریاب این جوانی را ...
چند تا از نقاشیای خانومی :


ادامه مطلب یادتون نره ....
[ ]
+ ادامه مطلب در ساعت 18:41 توسط شهرزاد





